2. " استبداد این جامه ی سیاه مطلق را چگونه پیوندی است با سرزمین من..."؛
این جمله گوشه ی یکی از جزوات حمید نوشته شده بود. جزواتی که لابلای خطوطش پر است از تمنای آزادی... .
1. اولین گفتگوی من و حمید :
[اردوی کاشان. اسفند 85-( در حالیکه بچه ها دارند عقب اتوبوس پانتومیم بازی می کنند)]
حمید:... جو بچه های ورودیتون چی جوریه...؟!
حمید:.. به نظرت چی جوری میشه این فضای سکون و رخوت دانشگاهو تغییر داد؟
حمید: نظرت در مورد یه حلقه ی مطالعاتی چیه؟!
حمید:...
3. دو سال پیش آیت الله منتظری در دیدار با دانشجویان فرمودند" زندان جای زنده دلان است..."
4. برای آزادی هر چه زودتر همه ی دانشجویان دربند دعا کنید. خصوصا دوستانم: حمید قهوه چیان. احمد میرطاهری. علیرضا موسوی.مجید دری. محمد نیکخواه. و همه ی زنده دلان دیگر...۵. یاشار دارالشفا آزاد شد، البته از زندان!

این روزها، این دانه های قرمز انار، مرا پرواز می دهند به سوی تو. من و خودت که عصر یک جمعه که آفتاب بر سرمای آبان ماه می تابد پهن شده ایم روی گارس های جلوی باغ کهنه، مرا می برد به نگاه تو وقتی که با حسرت درخت های انار را نگاه می کردی، سردر باغ را و خودت را و ننه جان را که میان درخت های انار می چرخد تا انارهای گل را بچیند برای این دختر و آن نوه. این دانه های قرمز انار که برق میزند مرا یاد چشمهای تو می اندازد که پرآب می شد وقتی از عمر رفته ات حرف می زدی، از 60 سال پیش، که درخت های این باغ را خودت کاشتی و خشت خشت دیوارش را خودت روی هم گذاشتی، تنهایی؛ دیواری که دیگر داشت فرو می ریخت و قدرتی که در تو، و غیرتی که در ما نبود تا تعمیرش کند. این انارها طعم عجیبی دارند، وقتی یاد تو می افتم که نشسته ای و پاهایت را دراز کرده ای و بعد یکی از این انارها برمیداری و از خدا می گویی، که "چه مهندس دقیقی بوده است که این دانه های قرمز پرآب را در نهایت دقت و ظرافت کنار هم گذاشته و بعد رویش یک پرده ی نازک کشیده و چه رنگ قشنگی که..." تو در انارهم خدا را می دیدی. یاد تو می افتم که به عمر رفته ات نگاه می کردی و چقدر راحت حرف میزدی از مرگ. که "همین روزهاست به سراغم می آید بابا". و چقدر راحت جان دادی."مثل یک شمع خاموش شد". و باید هم اینطور می بود. که نه در قید این دنیا بودی نه به این دنیا تعلقی داشتی نه کسی را، احدی را، آزرده بودی، و نه حتی ذره ای کینه از دیگران به دل داشتی. یاد تو می افتم، یاد بچگی هایم که در کوچه بازی می کردم و تو را می دیدم که مثل همیشه دوچرخه ات را دستت گرفته ای و می آیی و من که می دوم تا خبر بدهم که"باباجون آمد"؛ و تو این همه راه را آمده بودی تا برایمان اسفناج و تره یا انار بیاوری. همیشه و با همه کس این همه سخاوت داشتی. از انارهای باغت سلمونی سر خیابان هم سهمی داشت. یاد روزهای عید می افتم که کنار سماور می نشستی و چایی می ریختی و می گفتی این چندمین بهاری است که دیده ای. چه نقل هایی که برایمان نکردی. چه شعرهایی که برایمان نخواندی. سعدی حافظ و خیام... و شعرهای بی شاعر.مثنوی مولوی... چه خاطره های که برایمان نگفتی. خاطرات تلخ و شیرینت از زندگی نود ساله. داستان جان سالم به در بردن از برادر کشی. شبانه پیاده رفتنت تا اصفهان،... مجلس آرای بلا معارض بودی. وقتی از سیاست میگفتی. از مکر انگلیس و فتنه ی روسها. از پنج شاهی که دیده بودی؛ "احمد شاه و شاه های ...". یاد سفر مشهدمان می افتم وقتی که خیابان طبرسی را نشان می دادی که قبلها قبرستان بوده وپدرت آنجا دفن شده بود و می گفتی که" بابا طولی نمیکشد قبر مارا هم شخم میزنند..." . شاخه های درخت انار که سنگینی انارها به زمینشان کشانده است مرا یاد تو می اندازد. وقتی که هر روز خمیده تر میشدی و خانه نشین. تو که خم شدی، ولی هیچگاه نشکستی. چه روزگار خوشی بود وقتی که دور هم جمع میشدیم. و برایمان شعر می خواندی. از حفظ. معلم ادبیاتمان هم اینقدر شعر حفظ نبود! تو می خوانی "...ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه در یابی..." ومن فکر میکنم تو چقدر خوب دریافته ای زندگی را. براستی از زندگی درک و فلسفه داشتی. همین بود که در قید این دنیا نبودی. اگر همه ی درخت ها را، سرما میبرد، باز خدا را شاکر بودی. هیچگاه ندیدم حتی آن آخرها. که غرق در خودت میشدی. و پاهایات یارای راه رفتن نداشت. و چشمانت سوی دیدن. نماز اول وقتت فراموش شود... پیرمرد عجیبی بودی. با همه ی پیرمردهایی که میشناسم فرق داشتی. نگار مکتب نرفته ی خط ننوشته ی ما بودی. نمی دانم آن همه فضیلت را از کجا با خود داشتی. نمی دانم خوبی هایت یکی دوتا نیستند که بخواهم بشمارمشان. شمردنشان داغم را تازه می کند. داغی که در یکی از همین روزهای آبان ماه بر دلمان نشست. آن روز از رفتنت ناراحت نشدم. ته دلم قرص بود از جایت که هرچه هست از این دنیا بهتر است. از دنیایی که " به این درد پا نمی ارزد" و تو رفتی و بعد من ماندم و این افسوس که چه دیر شناختمت.
و چقدر دوست دارم مثل تو زندگی کنم و مثل تو...مثل یک شمع...
آقا حمید همسایه مغازه مان که خیلی اهل نوستالوژیست. همیشه از فلان سال و فلان روز و فلان ساعت حرف می زند. خیلی خوب، خیلی روزها را یادش هست. آقا حمید شش شش شصت و شش را یادش بود که "همینجا سر چهل و پنج متری پیش حج مسیح کار می کرد..."،هفت هفت هفتادو هفت را هم خوب یادش می آمد" که همینجا سر چهل و پنج متری در مغازه خودش کار می کرد" حکمن بعدها اگر بخواهد از۸/۸/۸۸ بگوید می گوید که مقارن با میلاد امام رضا بود و چون جمعه بود سر چهل و پنج متری نبود! . من۷/۷/۷۷ را یادم نمی آید چه روزی بود تنها نشانه اش نیمرخ بود و فَ فَ! ماندگاری هر روز و تاریخی به نشانه هایش است. اتفاقی که در آن روز افتاده که می توانست یک روز دیگری روی دهد. یک روز دیگری که تو به دنیا بیایی. خیلی روزش و تاریخش فرق نمی کند مهم این است که آن نشانه ی خوب یا بد که قرار است ماندگار کند آن روز را سرجای خودش اتفاق بیفتد. آن نشانه باید دلنشین باشد که تو وقتی به اعداد آن روز هم فکر می کنی لذت ببری. حالاهشت هشت هشتادو هشت نباشد. بیست و دو یازده پنجاه و هفت باشد. دوی سه هفتادو شش باشد. چه کسی میداند۱/۱/۱۱۱۱ چه اتفاقی افتاده حالا هرچقدر هم که عدد قشنگی باشد. ولی فرمان مشروطیت در تاریخ ۱۴/۵/۱۲۸۵امضا شده است. ۳/۳/۱۳۳۳ را هم کسی نمی داند چه شده است قشنگی اش فقط به واج آرائی اش است. ولی ۲۸/۵/۱۳۳۲ تاریخ یک ملت را دگرگون کرد و تا ابد جاودانه شد. برا ی من اگر از خاطرم نرود تنهای نشانه ی امروز تنهایی و یک روز کنکوری بود. مثل دیروز مثل فردا. خوب است که هر روز یک رشدی نسبت به روز قبل داشته باشد. حالا اگر یک روزی با یک اتفاق قشنگی جاودانه شد که چه بهتر؛ مثل سیزده هشت هشتاد و هشت که انشاءالله در تاریخ ثبت می شود. امیدوارم روزی بیاید که هر وقت به اعدادش فکر میکنیم به یاد آزادی بیفتیم. روزی که باعث شود همه ی رنج های گذشته را فراموش کنیم وببخشیم.
امین خواسته است که ۹/۹/۹۹ را پیش بینی کنم. امیدوارام این روز که به طرفة العینی سر می رسد. با این روزها خیلی فرق داشته باشد. دست نو دولتان از امور بزرگ و کوچک کوتاه شده باشد. و ایران و ایرانی به جایگاه شایسته اش برسد.من هم کنکور ارشد قبول شده باشم تا آن روز!
انگار همین دیروز بود. سی و یکم شهریور 1373. مدرسه نزدیک خانه مان بود ولی خیلی دور به نظر من می رسید. قبلا یکبار با مادرم برای ثبت نام آنجا رفته بودم. همان روز هم متحیر حیاط بزرگش شده بودم. هیچ وقت صبح به آن زودی بیدار نشده بودم. هوای شهرضا رو به سردی بود. یک پیراهن سفید و یک شلوار مشکی تنم بود و کیفم در دستم. مادرم دستم را گرفته بود و همراه با پدرم در حالی که دوچرخه اش را دستش گرفته بود به سمت مدرسه می رفتیم. دندانهایم از ترس بود یا سرما به هم می خوردند و من صدای به هم خوردنشان را می شنیدم. وارد مدرسه که شدم جا خوردم هیچ وقت این همه بچه را یکجا ندیده بودم. خیلی ها مثل من با مادرشان آمده بودند. یک سرود هم گذاشته بودند. صدای زنگ آمد و بعد گفتند اسم هرکس را که می خوانند بیاید توی صف بایستید. و ما نمی دانستیم صف چیست. مدیر مدرسه خانم جهانمردی برایمان حرف زد. مادر ها هم گوشه حیاط ایستاده بودند یا رو جدول های لب باغچه نشسته بودند. و من هی سرک می کشیدم تا مادرم را ببینم. با همان صف ها از زیر قرآن راهی کلاس هایمان کردند و مادرها توی حیاط ماندند یا رفتند. توی کلاس که رفتیم بعضی ها بغضشان ترکید و گریه می کردند.مادر یکی از بچه ها هم آمد کنارش نشست. معلممان چاق و کوتاه قد بود خودش را معرفی کرد؛ خانم طاهری. و از ما خواست تا یکی یکی اسم و فامیل و شغل پدرمان را بگوییم. خیلی از فامیل ها و شغلها را اولین بار بود می شنیدم. نمی دانستم شغل آزاد یعنی چه و کارمند چیست. بعد از ما خواست که دست راستمان را بالا ببریم. من هم همان دستی که همه بالا بردند و تازه فهمیدم دست راست است بالا بردم. و کوه دُملا که از پنجره کلاس پیدا بود را نشان کردم که این دستی که به طرف کوه است دست راست است. بعد از ما خواست که از یک تا ده را بشماریم. خیلی ها بلد نبودند ولی من خیلی سریع شمردم و ده را هم رد کردم. تقریبا همه ی کلاس وقتی گفت شعر بخوانید یه توپ دارم قل قلی را خواندند به جز چند نفری که کودکستان رفته بودند و توپولو یم توپلوو صورتم مثل هلو یا شبا که ما بیداریم آقا پلیسه... را خوندند. آزمون های هوش خانم معلم که تمام شد برایمان توضیح داد که الان زنگ تفریح است و وقت دارید که بروید آب بخورید و یا دستشویی بروید و نصیحتمان کرد که شیطونی نکنیم. گرچه وقتی آزادمان کرد بچه ها کلی تو سرو مغز همدیگر میزدند. من هم مثل همه کیفم را برداشتم و رفتم توی حیاط مدرسه. مادرم را آنجا دیدم . بهم برخورد که چرا مانده است. توی آبخوری بچه ها از سر کول هم بالا میرفتند وسر شیرها دعوا بود. من یکی از این لیوانهای پلاستیکی داشتم که توی هم جمع می شد. قرمز رنگ بود. اولین بغل دستی ام ایمان رییسی را توی دستشویی دیدم. نمی توانست کمربندش را ببندد. مادرم به کمکش آمد. و از آن روز با هم دوست شدیم. بعد زنگ زدند و ما باز رفتیم سر کلاس. اول زنگ دوم یکی از کلاس پنجمی ها که داداش ایمان رییسی بود و مبصر کلاسمان با کمک خانم طاهری بینمان دفترچه و دو تا مداد سیاه و یک تراش و پاک کن توزیع کرد. از آن دفترچه های زشت بازرگانی و پاک کن هایی که بجای پاک کردن سیاه می کرد. و به هرکداممان یک بسته کوچک دادند که داخلش چندتا نقل و شکلات بود و یک کاغذ که رویش یک چیزهایی نوشته شده بود. کتاب هایمان را هم همان روز دادند. البته فقط کتاب فارسی را دستمان دادند. بچه ها متعجب کتاب را ورق می زدند و نقاشیهایش را به هم نشان می دادند. قرار شد که جلدشان کنیم و تمیز نگهشان داریم. بعد دوباره زنگ زدند و ما تعطیل شدیم. انگار که از قفس آزادم کرده باشند. با مادرم برگشتم خانه تمام مسیر همه ی ذوقم این بود که دفتر و کتاب هایم را قشنگ جلد کنم و اولین فرمایش خانم معلم رادرست انجام دهم.
فردا، روز اول مهر خودم تنهایی البته با یک دو جین بچه های کوچه که کلاس بالایی بودند و یعنی هوای من اول چی را داشتند راهی مدرسه شدم. مدرسه خیلی شلوغ بود. بینهایت بچه. که همه شان قد بلندتر از من بودند و با هم دعوا می کردند و به هم فحش می دادند. همه شان مرا می ترساندند. زنگ که زدند رفتند توی صفهایشان. من نمی دانستم باید چه کار کنم. که مجتبی پسر همسایه مان کمک کرد که برم توی صف کلاس خانم طاهری. بعد ازخواندن قرآن وحدیث هفته و نیایش و سر دادن شعار یا مهدی ادرکنی... که همه اش تعجب بر انگیز بود راهی کلاسهایمان شدیم. اول تربیت اسم کلاسمان بود که روی همه ی دفترهایم که با کاغذ کادو جلدشده بود نوشته شده بود. خانم طاهری که وارد شد. مبصر برپا داد و ما همه بلند گفتیم "بسم الله الرحمن الرحیم. سلام صبح بخیر. به کلاس ما خوش آمدید"خانم معلم یک مقوای خیلی بزرگ جلوی تخته آویزان کرد که رویش چند تا نقاشی از یک سگ بود که دنبال یک گربه گذاشته بود. و از ما می خواست که داستان این تعقیب گریز را با او تکرار کنیم. دعوای گربه و سگ که تمام شد روی تخته با گچ یکسری خط کشید و از ما خواست توی دفتر هایمان مثل او از بالا به پایین یک خط در میان آن خط ها را بکشیم. همه به این کار مشغول شدند. من هم دفترم را باز کردم و شروع کردم به کشیدن آن خط ها سعی کردم خیلی با حوصله و مرتب بکشم. و خانم طاهری هم بین نیمکت ها می چرخید بچه ها را راهنمایی میکرد و تمرین هایشان را می دید. نیمکت یکی مانده به آخر بودم. تا رسید به ما یک صفحه را تمام کرده بودم. ایمان هنوز وسط های صفحه بود. خیلی با افتخار دفترم را به خانم معلم نشان دادم. و منتظر عکس العمل او شدم. انتظار آفرین و تمجید داشتم. خانم طاهری عصبانی شد. مثل اینکه خطای بزرگی مرتکب شده بودم. آن صفحه از دفتر را با عصبانیت کند و دفتر را توی سرم زد. دقیقا یادم نیست با چه کلماتی توصیفم کرد. تو مایه های خنگ و احمق. کمی بعد متوجه شدم که باید تمرین ها را در صفحه ی اول دفترم می نوشتم. نه صفحه ی آخر! این آخرین باری نبود که تنبیه می شدم. یا کتابم را توی سرم زدند. ولی آن روز خیلی برایم سخت بود. به هرحال قسمت بود در اولین روز تحصیلم تنبیه شوم و این خاطره از روز اول مهرماه برای من بماند.
*:خاطره وحید قلیچ(+) و حاج مهدی(+) و زهراابراهیمی(+) و سینا(+) از اولین روز مدرسه

معاویه وقتی خبر شهادت علی(ع) را می شنود،می نشیند و میگوید:انا لله وإنا إلیه راجعون، و شروع کرد به گریه کرن،همسرش به او گفت:شما دیروز با او میجنگیدی و امروز برایش گریه میکنی؟گفت: تو نمی دانی مردم چه مرد بزرگوار فقیه و عالمی را از دست داده اند.
امروز یه کار شاید خوب کردم! ، کاری که مدتها بود دوست داشتم شجاعت و جسارت انجامش را داشته باشم و انجام بدم. کاری که دوست داشتم خیلی ها در مواجهه با خودم انجام می دادند. امروز سعی کردم بجای اینکه خودمو به ندیدن و نفهمی و فراموشی بزنم، بجای اینکه قولی که داده بودم و مسئولیتی که قبول کرده بودم انجام بدم( ولی واقعا نمی تونستم اون کارو با وجود علاقه ای که داشتم انجام بدم)، و فراموش کنم و به روی خودم هم نیارم که قرار بوده من برای دیگری کاری انجام دهم؛ تصمیم گرفتم بجای اینکه خودمو توجیه کنم که کار من خیلی هم مهم و تاثیر گذار نیست یا حتما تا الان اون کار به یه نفر دیگه محول شده و کم کم مشمول مرور زمانش کنم. خیلی راحت به ناتوانی ام و وظیفه نشناسی ام اعتراف کنم، هرچند که اعتراف سخت است، هرچند این اعتراف باعث شود در مورد تو قضاوت های جورو ناجور بشود...البته خیلی هم سخت نبود، یک ایمیل ساده ولی صادقانه، بجاش امشب راحت می خوابم و فردا استرس اینو ندارم که ای وای من قرار بوده است چه کنم و هنوز نکرده ام. و گناه سرکار گذاشتن دیگران بر دوشم احساس نمی کنم. وقتی خودمو جای دیگری میذارم که من بهش بدقولی کردم و دوستانی رو به یاد می یارم که در کارهای جمعی مختلف مسئولیتیقبول کرده ولی به راحتی فراموشش می کردند اعتراف و معذرت خواهی امروزم درنظرم خیلی ارزشمند میاد...
پی نوشت: دیروز تولد دوست ارجمندم حاج مهدی بود، نویسنده وبلاگ زیبای حادٍثه ی صبح چهاردهم، قرار بود از طرف برخی دوستان دنیای مجازی(+ ++ +++) بجای کادوی تولد قالب وبلاگشونو سر وسامان بدیم، که فعلا نتیجه کار کمی درهم ریختگی مختصر! بوده که البته تیم های فنی پشتیبانی در صدد رفع اون هستند، تولد شان را با اندکی تاخیر صمیمانه تبریک می گویم.
زبانِ خامه ندارد
سرِِِِ بیانِ فراق
وگرنه شرح دهم
با تو
داستانِ فراق